به دلیل به روز بودن وبلاگ از صفحات دیگر نیز دیدن کنید!!!!!


استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است

 

 


برچسب‌ها: کلاس, دانش آموزان, جشن, شادی, شور

تاريخ : پنجشنبه سی ام آذر 1391 | 14:36 | نویسنده : هاشمی |
گویند روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و
 
وسایلش را باتخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شکل
 
چشمگیری به نمایش گذاشت.این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت،
 
 
خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگرشرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یکی
 
که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید،بهای گرانی داشت و شیطان
 
حاضرنبود آن را ارزان بفروشد. کسی از او پرسید:
 
«این وسیله چیست؟
 
شیطان پاسخ داد: این نومیدی از توانایی‌های خود و رحمت خدا است.
 
آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟
 
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیله من است.
 
هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها
 
رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس
 
نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم. من
 
این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین
 
دلیل این قدرکهنه است!»

 


برچسب‌ها: داستانهاي آموزنده, ابليس شيطان, اخلاقي

تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | 11:30 | نویسنده : هاشمی |

 

 نما ای دیده ما را یاری امشب
که محتاجم به اشک جاری امشب
ببار اشک غم ای چشم گنهکار
اگر با ما محبت داری امشب
شب قدر است و نومیدی ندارد
کسی از بارگاه باری امشب
فروغ رحمت و نور امید است
به هر جانب که رو می آری امشب
* التماس دعا*

 


برچسب‌ها: ليالي قدر, التماس دعا

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 | 16:3 | نویسنده : هاشمی |

ای تو با قلبم صمیمی یا حسن / تو کریم بن کریمی یا حسن


داری از زهرا نشان یا مجتبی / مهربانی دل رحیمی یا حسن...

گلی زیبا نمایان در چمن شد / شب میلاد مولایم حسن شد


شدم امشب سراپا مست نامش / یقین مرغ دلم گردیده رامش


ولادت امام حسن مجتبی (ع) مبارک

 

 


برچسب‌ها: ميلاد, كريم اهل بيت, امام حسن

تاريخ : شنبه بیست و یکم تیر 1393 | 15:22 | نویسنده : هاشمی |
تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 9:56 | نویسنده : هاشمی |

دو دوست با پاي پياده از جاده اي دربيابان عبور ميكردند بين راه بر سر موضوعي

اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند . يكي از آنها از سر خشم بر چهره ديگري

سيلي زد . دوستي كه سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي

بگويد روي شنهاي بيابان نوشت :‌

امروز بهترين دوست من بر چهر ه ام سيلي زد

آن دو  كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند به يك آبادي رسيدند تصميم گرفتند

آنجا بمانندو كنار بركه آب استراحت كنند ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود

لغزيد و در برکه افتاد نزديك بودغرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و اورا

نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين

جمله را حك كرد:

‌ امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد.

 دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از آن كه من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را

بر روي شنهاي صحرا نوشتي ، ولي حالا اين جمله را روي صخره حك ميكني ؟

ديگري لبخندي زد و گفت :‌ 

وقتي كسي ما را آزار مي دهد بايد روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش

آنرا پاك كنند ولي وقتي كسي محبتي در حق ما ميكند بايد آن را روي سنگي

حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد .


برچسب‌ها: نكته هاي اخلاقي, حكايت ها

تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 20:36 | نویسنده : هاشمی |

 

 

روزه ، تمرین کلاس زندگی / درس ایثار و خلوص و بندگی

روزه ، زنجیر هوا گسستن است / دیو و بت های درون بشکستن است  . . .

فرا رسیدن ماه رمضان بر شما مبارک

***************************************************

کوله بارت بر بند ، شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ، میشود آسان رفت

میشود کاری کرد که رضا باشد او .

ای سبک بال ، در دعای سحرت ، هرگز از یاد نبر ،

من جا مانده بسی محتاجم . . .التماس دعا


برچسب‌ها: ماه رمضان, ماه روضه, التماس دعا

تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 19:47 | نویسنده : هاشمی |
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و

تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او

میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه

بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور

اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری

روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد

. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که

کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای

قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی

است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته

شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود

ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر

بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته

باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.


حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه

بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

برگرفته از http://zendegiyeno.blogfa.com


برچسب‌ها: داستان كوتاه, تغيير زندگي, خلاقيت, دل, فكر

تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 9:47 | نویسنده : هاشمی |
  • عاربین
  • انجمن لپ تاپ