لبخندهای کلاسی
یک روز که از دانش آموزان خواستم تا با وسایل خود کاردستی بسازند یکی از آنها زیاد سوال می کرد و متوجه نبود که چگونه مانند دوستانش کاردستی خود را بسازد وقتی با اعتراض من روبرو شد که گفتم مهدی خوب گوش بده تا متوجه شوی ناگهان دوتایی گوشهایش را برای باز شدن کشید و گفت خانم حالا بگو تا خوب بشنوم!
![]()
![]()
یک روز که در ماه محرم از بچه ها خواستم در مورد عزاداری نقاشی کنند محمد خیلی زود چندتا آدم کشید و گفت کارمن تمام شد وقتی به او گفتم چرا براشون پرچم یا زنجیر نکشیدی گفت خانم اینها به مسجد رسیدند خسته شدند و پرچم هاشون را گذاشتند و منتظر ناهارند!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:13 توسط هاشمی
|